حیف از درون سینه ام ، وآن یار پر دیرینه امتا آمدم ره بگذرم ، دیدم به راه دیگرم ، وآن راه نپیوده ام ، راهی دگر آمد سرمای راه های بی کران وی نام های بی نشان ، نوری فشان ، رقصی نما ، تا دور ها پیدا شود.وآن دورترها را بگو از آدمی ها قصه گوی، قصه که از شادی پرست ، نه آن که هر دم غصه است.من در میان آدمی ،